من و عزل هایش

هر بار که میام شیراز. حتما یه سر حافظیه میرم. طرف های عصر.  از چهار راه ادبیات قدم زنان تا در حافظیه. راهی نیست. مسیرش رو دوست دارم. بهار حافظیه که گفتن نداره اما زمستون هاش هم واسه خودش غوغاییه. قارقار کلاغ ها. نارنج های لخت. سوز زمستانی… تا حالا شانس یارم نبوده که برف باشه و من اونجا، اما حافظیه بارونی هم تجربه خوبی بوده برام. توی یکی از حجرها هاش می شینم. همون حجرهایی که داد می زنن هی! اینجا دون نفره است. بی اعتنا حافظم رو باز می کنم. غزلی می گیرانم. .به جز چند تا پیر مرد که اونا هم فکر کنم خاطرا دو نفره شون رو مرور می کنن، کمتر دیدم کسی تنها بیاد اونجا. فضای حافظیه دو نفر است.  یکی شعر بخونه اون یکی گوش کنه. یکی فال بگیره اون یکی نییت کنه

Advertisements

سرما

برم بیرون راه برم… ساعت دو شب… سرمای تند کویری اش شوکه ام کنه… فکر هایی رو بپرونه و فقط حواسم به سرما و صدای دندون هام باشه … همینش خوبه… باید برم


خدایا

خدایا هیچ جنوبی رو ماه محرم از دیارش دور نکن… سنج… دمام… بخشو…


اینجا

اینجا خبری از لیلی نیست. فرهاد هم. اینجا لی‌لی می روم، چیزی میان راه رفتن و دویدن. و خیال هایی که گاهی +18 می شوند


دیالوگ2

-خونه خودتونه؟
+اهوم
– چه باغچه تون خوبه. چه همه گل
+همه باغچمون خشک شد وقتی بابام رفت

یه سکوت طولانی


ادبیات ما

آقا کاریش هم نمیشه کرد. ادبیاتمون سخیف شده. اون از رئیس دانشگاه که به بچه های گروه موسیقی گفته: چون دستشویی زن و مرد جدا هستن شما هم کنسرتتون رو باید جدا برگزار کنین. اینم از حراست که اومد می گه : اگه ماشینت رو اینجا پارک کنی پنچرش می کنم…. راستی اینا رو ولش کن از لولو چه خبر؟


دیالوگ 1

تا حالا شده از نزدیک ببینی یکی داره تو روخونه غرق میشه؟

+ نه

– وقتی داره دست و پا می زنه. جریان آب بی رحمانه با خودش می بره اون رو. هرکجا که بخواد. دست و پا می زنه که دستگیری پیدا کنه. اما هیچی نیست. به  یه جا هست که نا امیدانه دست میکنه کف های روی آب رو بگیره. به کف های روی آب متوسل می شه…

+ الان حکایت ما همینه؟

-اهوم